دانلود فیلمclose
اشعار عاشورای حسینی (1)
::: در حال بارگیری لطفا صبر کنید :::

نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم


تعداد بازدید : 90
نویسنده پیام
bbf12
آفلاین



ارسال‌ها: 171
عضویت: 1 /7 /1393
تشکر کرده: 1
تشکر شده: 21
اشعار عاشورای حسینی (1)

تا خیمه‌ي تقرّب تو پر کشیده ایم
تو نور محض و ما ز تبار سپیده ایم
آقا اگر «مَصارِعُ عُشّاق» کربلاست
در عاشقی به منزل آخر رسیده ایم
با عطر سیب پیرهنت مست می شویم
شیدائی قبیله‌ي عشق و عقیده ایم
دل بر شکوه جنت الاعلی نبسته ایم
وقتی بهشت را به نگاه تو دیده ایم
در بذل جان به راه تو مشتاق تر ز هم
عشق تو را به قیمت جان ها خریده ایم
لب تشنه ایم و در صف پیکار می‌رویم
وقتی که چشمه چشمه حقیقت چشیده ایم
کی دست می‌کشیم از این طوف عاشقی؟
با آنکه صد جراحت شمشیر دیده ایم
جان می‌دهیم و یک سر مویت نمی‌دهیم
در کربلا حماسه‌ي عشق آفریده ایم
هفتاد و دو صحیفه‌ي با خون نوشته ایم
هفتاد و دو کتیبه‌ي در خون تپیده ایم
در جسم ما هنوز تب جانفشانی است
«هَل مِن مُعِین» بی کسی ات را شنیده ایم
خورشید نیزه ها شدی و در هوای تو
بر روی نیزه مثل ستاره دمیده ایم
متن مداحی عاشورا
عطشان ترین و خسته ترین رودها ،فرات
واکن گره ز بغض دل خویش، یا فرات
زان ظهر آتش و عطش و خون سخن بگو
هستم به درد و داغ دلت آشنا، فرات
ای ردّ دردهای زلال، اشک ماندگار
بر چهره ی بلا زده ی کربلا، فرات
از بسکه اشک ریخته شد در حکایتت
آب از سرت گذشت دگر بینوا فرات
دستت به دست ماه منیری رسیده بود
دستی که شد ز قامت آن مه جدا، فرات
دیدی فرود ضربت شمشیر کینه را
بر دست غیرت خلف مرتضی ،فرات
روحت به مشک بود و به دریا رسیده بود
سد شد مسیر و ریختی آخر کجا، فرات
دیدی شکسته کشتی آل نبی و بعد
گشتی محیط محنت و بحر بلا فرات؟
دیدم من آنچه را که ندیدی ز داغ دوست
داغی که زد شرر به دل خیمه ها، فرات
آن صید دست و پا زده در خون حسین بود
من شاهد تلاطم خون خدا فرات
تابیدم و ز تاب من آن دشت تف گرفت
از تشنگان دشت نکردم حیا، فرات
خورشید خون گریست و مکثی غریب کرد
پهنای سرخی اش ز افق بود تا فرات
دلمویه های غربت او ناتمام ماند
خورشید رفت و دهشت شب بود با فرات...



آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد...
بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد...
وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت
این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد ...
ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود
ابری که روی صورت من را گرفت و بعد
انگار صدای مادری دلخسته می رسید
آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد
همراه آن صدا تمامیِّ کودکان
ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد
هر کس که زنده بود از اهل خیام تو
مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد
دور از نگاه علمدار لشگرت
آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد
((پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل))
چهارشنبه 21 مهر 1395 - 14:30
ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش



تازه سازي پاسخ ها



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش :
صفحه اصلی | انجمن | ورود | عضویت | خوراک | نقشه | تماس با ما | طراح

این قالب توسط سایت روزیکس طراحی شده است و هر گونه پاک کردن لینک طراح پیگرد قانونی دارد !